نمی دونم چرا دلم خواست که این پست اینطوری شروع شه!الان بی خودکی شادم!خل نشدم یعنی هنوز ....نشدم
نه نه نه نه نه نه نه دیگه شاد نیستم تمام حسم واسه نوشتن از بین رفت...اتفاقی مجبور شدم وسط پست نوشتن برم ۲-۳ تا وبلاگ دیگرو بخونم حسم رفت....جالبه ها چقدر دنیای ادما میتونه متفاوت باشه...قشنگ ضد هم مقابل هم...چرا اینطوریه؟![]()
میدونی دلم واسه چی تنگ شده؟
واسه شیم شیم ۵ سال پیش..توقعم زیاده؟ خب واسه شیم شیم ...اممممممممممممممممم....۷-۸ ماه پیش...
واسه عسلی...عسلیه ۲-۳ سال پیش...
واسه سین ۵ سال پیش..
واسه مونا..
واسه محمد ۹ سال پیش...
واسه نیل نیل...
واسه همه چی دلم تنگ شده...واسه روزانه نویسیام٬ واسه خونه موندنام...واسه دردای الکیه مدرسه نرفتن و غیبت کردنا...راستش دیگه الان غیبتای دانشگاه هم خوب نیست اون حس لذت غیبت کردن رو نداره...جالبه که مامانا هم خودشونو میزنن به اون راه!مگه میشه یه دختر کوچولو ساله هر شب و صبح دل درد و سر درد و گلاب به روتون حالت تهوع بگره بلکمندش ۲-۳ تاش کارگر بیفته!
دلم واسه مدرسه ام تنگ شده...فکر میکردم هیچ وقت دلتنگش نشم ولی...شدم.
دلم واسه پیاده اومدنای مدرسه هم تنگ شده.. واسه قرارای صبح کلاس کنکور با عسلی..همیشه هم یه جا و یه ساعت..عصر روز جمعه تلفن خونه عسلی اینا دیلینگ دیلینگ صدا میده...شیم شیمِ زنگ زده بگه عسلی فردا کجا چه ساعتی؟ با اینکه میدونه همیشه جواب یه چیزه ولی انگار یه عادت شده!
عسلی هم مثل همیشه میگه:۸:۳۰ ایران فیلم.ازادگان!
دیگه حفظم قرارای من و عسلی همیشه همیشه اونجا بوده و احتمالا هست..
اخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.........چه روزای خوبی بود که خیلی زود تموم شد....جدیدنا از دانشگاه خیلی بدم اومده...از همه چی جدام کرده..ازم یه شیم شیمی ساخته که دوسش ندارم ..یه شیم شیم غیر قابل تحمل!
دلم واسه بیرون رفتنای بعد از ظهر زورکی..که پیاز داغی یه چرخی میخوردیم!واسه نوشتنای قایمکی تو اون دفتر سبزه...یادته عسلی؟وایییییییییییییییییییییییییی...... دلم غنج(الان از بشرا پرسیدم که اشتباهی ننویسم بشم سوژه!)رفت واسه همی اینایی که گفتم ...
خیلی دلم پر بود واسه گفتن همه دلتنگیام اما حیف که وقت ندارم و میخوام برم دانشگ..(قبل از کنکور عسلی همیشه به دانشگاه یه چیزی میگفت تازه به حرفش رسیدم!البته ببخشیدا!) عسلی اینا!
پ.ن:کلن فکر کنم مینوشتم دلم واسه عسلی و مخلفاتش تنگ شده سنگین تر بودم٬نه؟
با مزه بود!اقتباس از یه افلاین...
۱)پنچجشنبه قرار بود من و عسلی همدیگرو ببنیم از قضا اون روز ولنتاین از اب دراومد .جاتون خالی تا محل قرار هی حرص خوردم هی حرص خوردم انقدر که ادمها رو با ساکهای گنده گنده قرمز دیدم.همشم قلبهای قرمز تو هوا پخش بود..
من خیلی خونسرد
رسیدم به عسلی دیدم اون بدتر از من!خلاصه سوژمون شد دستای مردم!هی دیدیم هی حرص خوردیم!دیدیم اینطوری نمیشه جلوی یه گل فروشی وایسادیم من طی یک عملیات انتحاری(درست نوشتم؟؟؟!) من واسه عسلی گل خریدم!اونم من رو برد ایس پک!راستی تو اون هیرو ویر عسلی دنبال بادمجون!میگشت!!!انگار مردم تو هدیه هاشون بادمجونم گذاشته بودن اخه قحطی اومده بود!
۲)نمرات گل و بلبلم خیلی قشنگ بود جاتون خالی!تو این ۱۲ سال و اندی انقدر ابروریزی نکرده بودم!البته همرو با افتخار به خانواده اطلاع دادم!
۳)اومدم سر شیم شیم هوو بیارم که نشدراستش چند وقت پیش اومدم توی دنیای بلاگفا یه استعداد جدید رو شکوفا کنم که دیدم من اینکاره نیستم یعنی راستش یه پست هم گذاشتم ولی واقعا دیدم من دنیام خیلی خیلی رنگیتر از اون حرفاست!گفتم که نگی نگفتی!
۴)خدا ورداره این پیامک رو از رو زمین...یه پیامک اشتباه دادم تا عمر دارم باید تقاصش رو پس بدم!
۵)عسلی رفت دانشگاه حتما همتون مطلع هستین.. دوستای جدید دنیای جدید درسهای جدید و محیط جدید ..کلا خدا رو شکر بهش ساخته!و از این بابت خوشحالمو امیدوارم که فارغ التحصیلیش رو ببینم یعنی فارغ التحصیلیمون!
۶)دوباره اخر سال...اخر سالها رو اصلا دوست ندارم همیشه در حال پاچه گیری بودم!و این یعنی افتضاح!الهی بمیرم اون از پارسال که هی زدم تو ذوق اون بچه(عسلی)که میخواست سفره هفت سین بذاره و من گفتم تو چه حوصله ای داری....هی گفتم هی گفتم..و اون خدا رو شکر اصلا توجهی نکرد!خدا امسال رو بخیر کنه!کاش اخر سالی وجود نداشت..
۷)۲شب پیش شب اخر خوابگاه ۸۶ بود..چند روز پیش هم روز اخر دانشگاه ۸۶..دلم برای همه همه همه چی تنگ میشه!از در و دیوار خوابگاه و دانشگاه بگیر تاااااااااااااااااا......
۳ هفته دور از هیاهوی دانشگاه!یه مقدارشم خوبه ها البته!همه عزیز می شن! با یک نفر مختصر کدورتی پیدا کردم که دعا میکنم تا اخر سالی همه چی به خوبی و خوشی حل شه!
۹)دلم برای هممه چیز ۸۶ تنگ میشه برای تمام خاطره های ۸۶...چه خوب و بدش چه تلخ و شیرینش...
خدایا ازت میخوام که ۸۷ رو پربار تر و رنگی تر از همهی سالهای گذشته ببینیم
سال خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خوبی رو برای همه ارزو میکنم![]()
بعدا نوشت:اگه یکی گوشیش رو گم کنه براش دعا میکنین نه؟میدونم که دعا میکنین گوشیم پیدا شه![]()
...اینم از اخر سال مطلوب....
اومدم بعد از خراب کردن امتحانم طلسم بشکنم
افتضاح بود افتضاح...................اصلا فکرشم نمیکردم جزو اونایی باشم که اول برگه هاشون رو میدن...دلم نمیخواست اینجوری بشه ولی انگاری شد..از این یه امتحان جامعه که بخوام بگذرم باید اینم بگم که استاد که ترک بودن مولف کتاب که ترک بود فکر کنم باید ترکی هم مینوشتیم...قرار بود دیشب ساعت ۳ بیدار شم بلکه خدا توفیق بده پاشم اناتومی جامعه بخونم٬شبش ارمان بهم اطمینان داد بیدارم میکنه ولی....من ۳ پا شدم گوشیم رو خفه کردم و ارمان هم تو خواب ناز تشریف داشته انگار!وقتی پا شدم ساعت ۶:۳۰ بود و من باید ۴۵۰ صفحه درس میخوندم...برای کنکور لعنتیم انقد عذاب نکشیدم که تو این ۳ هفته کشیدم...بگذریم خراب کردم دیگه همین...امتحانای قبلیم هم واقعا نمیدونم چه شاهکاری کردم...فقط خدا پدر مادر این استادا که برگه صحیح نمیکنن رو بیامرزه که معارف شدم ۲۰!!!!!!!تو جای خودش معجزه ای بود!
خلاصه این از امتحانام که ۲تاش مونده!
کلی خبر دارم که ای کاش میتونستم بهتون بگم..
۱)نزدیک ۲ ماه عسلی رو ندیدم و خیلی دلتنگ او میباشم ..ای کاش همش مهمونا خراب اا ببخشید مزاحمشون نمیشدن!من به جای عسلی و مامان روحی خسته شدم چه برسه به اونا!ببینین اوضا چقدر بیریخت بود که حتی به زور میشد حرف زد تو این چند وقت..نمیدونم بابایی تا چه حد موفق بوده ولی خدا بهت صبر ایوب بده به من که نداد ..هفته های اول رو تحمل کردم ولی بعدش دیگه بغضمم ترکید از اینکه...از اینکه انقد از عسلیم دور شدم..
۲)وایییییییییییییی...جاتون خالی چند روز پاچه ای میگرفتم که...انقد شبش حالم بد بود زنگ زدم به یکی از دوستام مثلا خواستم اروم شم...اوضا وخیم تر شد٬هرچند میدونم شاید ناراحت شد ولی من هق هق گریم بعدش سر به فلک زد...فرداش خیلی تابلو بود که انگاری حالم خوب نیست..محمد به میجون میگفت میشه اومد طرفش؟؟؟!!!بامزه بود تو اون اوضا خندم گرفت...
۳)امید(دوست دوران مهدکودکم ) رو بعد از ۲ماه دیدم تو عاشورادلم براش خیلی تنگ شده بود و واقعا خیلی خیلی خوشحال شدم...
۴)کاش میشد یه چیزی رو تعریف کنم براتون...!قابل توجه دوست جونم و ح !
۵)راستی اون روز که حالم بد بود بچه هاگفتن بریم سینما منم اصلا دلم نخواست که بهشون نه بگم..رفتیم..جاتون خالی باید به کلاغ پر در برابر این فیلم عتیقه اسکار بدن! من و مرجان و زهره و حدیث و بشرا و محمد علی و کیوان و ارمان رفتیم.من که خواب بودم ولی صدای خنده بچه ها رو واسه چرت بودن فیلم میشنیدم بهتون توصیه میکنم اگه بیلبورد این فیلمم دیدین ازش رد شین.راستی اسم فیلم هم غیر منتظره بود!
ه نوشتنم نمیاد!راستی الان یکی تو سایت دانشگاه ادرس وبلاگش رو داد من روم نشد ادرسم رو بهش بدم حتما برین و بخونین بعد میفهمین چرا!البته الان بشرا اطلاع داد که ....http://www.barhood.blogfa.com
بعدا نوشت۱):به خدا قصد توهین به هیچ اقلیت و قومیتیو نداشتم..دلم پر بود بی پروا حرف زدم...معذرت میخوام!
بعدا نوشت۲)فردا روز آزادیه.............خوشحالم فردا امتحانام تموم میشه...خداجونم روسفیدم کن...![]()
از اینجا شروع میکنم که...:
قرار بود هفته پیش با بچه ها(دانشگاه)برنامه بذاریم بریم کوه و از این حرفا..از اونجایی که بنده پنجشنبه و جمعه ها رو مستقر در خونه هستم و جمعه ها از ۸ تا ۱۲ کلاس دارم و برنامه ریزی برام خیلی سخت بود.اون هفته یه جورایی برنامه بهم خورد و قرار شد هفته بعد بریم...منم طی مشکلاتی که غیر قابل ذکر از رفتن منصرف شدم..پنجشنبه شب به صورت خیلی اتفاقی یک عطسه کردیم دو عطسه کردیم سه عطسه کردیم هی لرزیدیم هی لرزیدیم هی سوختیم ...تا اینکه صبح روز جمعه دیگه نتونستیم از جامون جمب بخوریم!خدا نصیب هیچ کدوم ازبنده هاش نکنه این سرما خوردگی رو.. از یه طرف دست و پام یخ اونوقت سرم داغ.. خلاصه این چند روز پدر گرام کلی از خود گذشتگی انجام دادن و امر خطیر تخته بازی کردن واسه اینکه مبادا حوصلتون سر بره و عهده دار مسوولیت قرص دادن و از همه مهم تر قربون صدقه رفتن شدن... اینم بین خودمنو بمونه که رسما کلاس جمعه ها رو تعطیل کردم اخه فقط وقت گرفتنی بود ....شنبه هم نرفتم دانشگاه امروزم که اومدم حوصله ندارم همشم دارم چرت و پرت مینویسم..بچه ها رفته بودن کوه و مثل اینکه کلی بهشون خوش گذشته بوده ولی من بازم پشیمون نیستم که نرفتم یعنی راستشُ بخواین اولش غصه دار شدم.فکر کردم دارم با خودم لجبازی میکنم که نمی رم ولی بعدش دیدم خیلی هم بد نشد که نرفتم..
پ.ن۱.کسی یه تحقیق ۲۰ صفحه ای جامعه شناسی سراغ نداره؟؟؟!!!
پ.ن.۲:میدونم که میدونستین حضور اینطوریه نه اینطوری:حظور!!!!احتمالا به روی خودتون نیاوردین من که میدونم..
پ.ن۳:پست ایندفعه رو دوست ندارم یکی نیست بگه مجبوری که به زور مینویسی؟؟؟!!!
نمیدونم چرا یه دفعه همه چی با هم هجوم میاره...قاطی کردم اساسی...اون روز تو سایت دانشگاه بودم داشتم واسه یکی از دوستان کامنت میذاشتم و در حال وارد کردن آدرس وبلاگ بودم که دیدم یه دفعه یه پسر کله مبارکش رو کرد تو مانیتور من آدرس وبلاگ رو خوند تند تند تایپ کرد..
من یه چند ثانیه رفتم تو کما از شدت تعجب!!فقط شانس آورد دادوبیداد راه ننداختم سرش...پسره پررو بدون هیچ حرفی فضولی میکنه تازه فکر میکنه کارشم خیلی بامزست..خلاصه بدجور اعصابم ریخت به هم..رفتم به یکی از دوستام که تو سایت بود گفتم طفلک خیلی ناراحت شد٬پاشد بِره یه چیزی بهش بگه که کشف شد اون پسره از افراد منفور دانشگاهه. از اینا که ادعا میکنن خدا وجود نداره و هارت و پورت اضافی دارن و دو ترم تعلیقی خوردِ...خلاصه اعصاب نذاشت برامون...
زندگی خوابگاهی هم واقعا ظرفیت و توان اضافی میخواد به خدا...دیگه خودم زندگیم رو قاطی کردم اصلا نمیدونم چی به چیه٬هر آخر هفته کلی وسیله کول میکنم میام خونه دوباره جمعه همونارو کول میکنم میارم خوابگاه..هر کدوممون یه جور سختی داریم.فقط خوبیش به اینه که من اراده کنم ۲ساعت بعد خونم ولی این طفلکی ها چی...فرض کنین نصفشون تفریحشون که درس خوندنِ و خوندن تفسیر درسهاست
(من شخصا تو خودِ درسهاش موندم چه برسه به..)![]()
!!!خلاصه اینکه دعا کنین کار ما هم زودتر درست شه بیاییم پایتخت...
امروز دانشکدمون شب شعر قیصر امین پور بود یعنی یادبودش٬آقای خاتمی٬زن دکتر شریعتی٬حسام الدین سراج٬ساعد باقری٬خانواده قیصر امین پور و .....همه بودن.بماند که از ساعت ۳ تا ۷ همش سر پا بودیم و نزدیک ۳۰ دقیقه هم ننشستیم ولی به قول ک.. به خستگیش می ارزید
.طفلک پوران شریعت رضوی که همش قیصر امین پور رو میگفت امیر پور!۲-۳تا اراذل و اوباش داریم که یه خورده بساط راه انداختند که دلم میخواست بگیرم بزنمشون..پوران خانم جایزه شب جشن چله ۴۰چراغ رو که آقا قیصر تقدیم خانواده شریعتی کرده بود٬داد به خانواده خود قیصر آقا..راستی فریدون عموزاده خلیلی هم بود(قابل توجه ۴۰ چراغ خونها).تازه بامزه گیش اینجا بود جاها عوض شده بود!آقای آقاجری رفته بود دانشکده ادبیات سخنرانی میکرد بعد شب شعر آقا قیصر دانشکده حقوق و علوم سیاسی بود...!!آقای خاتمی هم یه کوچولو حرف زذ که انصافا قشنگ صحبت کرد و وقتی اومد پایین موج خوندن یار دبستانیِ من از پایین شروع شد و به بالا که ماها بودیم رسید...یه تعداد دانشجو هم یا از علامه اومده بودن یا امیر کبیر که وقتی آقای خاتمی میخواست بره شروع کردن داد زدن که دانشجوی سیاسی آزاد باید گردد!
خلاصه در مجموع خیلی خوب بود ولی یه بد اخلاقیِ چند ساعته واسه من درست کرد که حالا مجبور شدم غر و حرفامُ بدون فکر قبلی یه راست همین جا بنویسم..!
اینم بگم برم٬دیشب یکی از دوستان خوابگاهی داشتن ادای استادا و بچه هارو به شکل بسیار طبیعی در میاوردن که از اون دسته یکی از استادا بود که عموی یکی از بچه هاست (که اتفاقا همون جا حظور داشت ).کلی ادای استاد بیچاره رو دراورد ما هممون که میدونستیم از شدت خنده کف زمین بودیم
بعد که دید خنده ما خیلی غیر طبیعی زیاده خودشُ کشت که بفهمه جریان از چه قراره٬طفلک وقتی فهمید باور نمیکرد...باقیشُ خودتون بگیرید...
نمیدونم این پست رو نااُمیدانه بنویسم و هر چی تو این دل لعنتیم میگذره رو بریزم رو آب یا نه.. چون میدونم چند نفری هستن که منُ میبینن و شاید گذرشون به این وبلاگ بیافته(درست نوشتم؟)٬نمی نویسم! فقط میخوام بدونم خدا چرا داره اینطوری میکنه؟!!!در همین حد بگم فرض کنین با کسی آشنا میشین که فکر میکنین میتونه یه دوست خوب براتون باشه٬بهش اعتماد کنین و ازش کمک بخواین... بعد یه دفعه بهتون ابراز عشق و محبت میکنه و شما عصبانی میشین که اون چی راجع به تون فکر میکرده که این کارُ کرد..
از طرف دیگه یه کسی رو دوست دارین و بهش ابراز محبت میکنین(البته در این کاراکتر انقدر تابلو هستین که اگه نمیگفتین خودش میفهمید!)و توی اون شخص یه اپسیلون احساسی به وجود میاد ولی...اون تعهد داره...ناراحتش میکنین و ...از این کلمه حالم بهم میخوره چون در مورد من صدق نمیکنه...از طرفه دیگه یه دوست قدیمی شدیداً داره براتون دردسر درست میکنه...خدایا خودت کمکم کن...بگذیم...
هفته پیش حال بابا بزرگم بد میشه و من و مامان و داییم طی یک اقدام ضربتی راهی دیار بابابزرگ اینا میشیم..از قضا اون روز جمعه بود و باعث شد که من ۳- ۴ روزی دانشگاه نرم و البته در امر خطیر ماندن در بیمارستان(پیش بابابزرگم)مراقبت از ایشون و مهمون داری و دختر خاله نگه داری(همون بچه نگهداری) شرکت داده بشم!!
جالب اینجاست اولین علتی که عدم حضور من رو برای بچه ها توجیه کرده بود رفتن به خونه بخت بود!!
کلی اس ام اس عشقولانه از دوستام دریافت کردم و در اوج محبوبیت غوطه ور بودم....!!و این اس ام اس ها ضد حالی بود بر روح و روان پسر خاله گرام و حالی واسه من!!![]()
صبح روز سه شنبه عازم دانشگاه شدم٬و خواستم کلاس محبوب بچه ها(زبان فارسی)رو از دست ندم!و چون از قبل اعلام ورود نکرده بودم خیلی از نبود فرش قرمز و گوسفند قربونی شده تعجب نکردم!با تاخیر ۲۵ دقیقه ای سر کلاس حاضر شدم.جاتون خالی کلی از دیدن بچه ها ذوق کردم اصلا فکر نمی کردم یه غیبت کوچولو انقدر دلتنگم بکنه...!
و تا ساعت آخر جوابگوی نبودنم بودم!تازشم گفت و گوم حتی با کسانی که رابطم در حد سلام علیک بود اون روز به این صورت تغییر داده شده بود:
اون آقاهه:سلام خانم ت..٬خوبین کجا بودین؟
من:سلام آقای...٬مرسی شما خوبین؟
اون آقاهه:کجا بودین خانم ت..؟۲-۳ روز نبودین جاتون تو کلاس خیلی خالی بود...
من(در حالی که به شدت در کف بودم
):بله..بله نبودم دیگه..یه کاری برام پیش اومده بود!!!![]()
تازه دوستشون هم تایید کردند که:بله خانم ت.. نبودن کلاس سوت و کور بود...!
و من همچنان در کف به سر میبردم و کلی ذوق مرگ شدم از اینکه عدم حضورم انقدر محسوس بوده و البته ناراحت از اینکه حرف پدر گرام رو که گفته بودن شیم شیم خانم مواظب باش تابلو نشی(همون تو چشم نبودن)رو نقض کردم...ولی یکی از بهترین دوستام بهم گفت٬شیم شیم توقع نداشته باش توی یه کلاس که ۳۰ تا دختر چادری هست و تو مانتویی تو چشم نباشی و دیدم کاملا حرف به جایی بود ولی...خلاصه اینکه میخوام اسم وبلاگم رو عوض کنم بذارم شیم شیم محبوب دلها!!!!!!۱(دچار خودشیفتگی شدم!![]()
)
راستی ورود خودم رو به جمع عینکی ها تبریک میگم!خیلی کار سختیه و دعا میکنم هیچ کس به این درد مبتلا نشه...
!
پ.ن.۱:قابل توجه اون دسته از دوستان(اون دوستی) که لطف میکنن منت میذارن شیم شیم رو میخونن ولی کامنت نمیذارن٬خوشحال میشم نظرتُ بدونم![]()
پ.ن.۲:دو دفعه این پست رو گذاشتم عین دو دفعشم پاک شد٬قبلی هارو بیشتر دوست داشتم...!
پ.ن.۳:راستی دوستای مهربونی که برای شیم شیم نظر میذارین و شیم شیم وقت نمیکنه بهتون سر بزنه ممنون و البته یه تشکر مخصوص از جناب فرهادخان دارم!
۱)با چند تن از دوستانِ دانشگاه رفته بودیم نمایشگاه مطبوعات٬همینجور در حال گشت و گذار بودیم و عکس های رئیس جمهور گرام و دوستان رو روئیت میکردیم که رسیدیم به عکس ایشون!!با جناب پوتین.از اونجایی که این دوست ما کلاً اهل خندوندن بچه ها هستن خیلی شیک برگشت گفت من عاشق این قیافه تونی بلرم!!!!!!!!خودتون تصور کنین بقیه در چه حالتی بودن... .![]()
![]()
![]()
۲)خواهر این دوست ما متولد مهرِ ولی شناسنامشون رو شهریور گرفتن.از قضا که یک روز این دوست عزیز سوتی نداده بودِ بر میگرده (جلوی همه)خیلی شیک به باباش میگه شناسنامه خواهرشُ یه ماه قبل از تولدش گرفتین؟
لازم به ذکر نیست که بقیه در چه حالتی بودن...![]()
۳)این دوست عزیز در حال صحبت با دوستان دانشگاهش بوده.بحث سرِ تولد و ماه تولد میشه که این عزیزِ دل به یکی از آقایون کلاس که داشته میگفته من خودم تیرم و خواهرم متولد مردادِ ٬میگه یعنی جفتتون ۶۸ هستین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!باز هم لازم نیست بگم بقیه در چه حالتی بودن..![]()
![]()
۴)بقیش یادم نیست٬اگه یادم بیاد حتماً میگم.
پ.ن:(خیلی تابلو بود این دوست عزیز خودم بودم؟!!!!!
)
چهارشنبه به محضِ اینکه رسیدم به عسلی زنگ زدم و بعد از اینکه نزدیک ۱ساعت حرف زدیم به این نتیجه رسیدیم میتونیم همدیگر رو ببنیم!خلاصه بنده فداکاری کردم و رفتم خونه ی عسلی اینا!از قضا وقتی من رسیدم زن عمو(زن عموی مامان عسلی) و روحی(مامان عسلی) رسیدن.منم که خجالتی...
(زن عمو یک عدد پسر دارن و من میترسدم منُ پسند کنه واسه دُردونش)بعد از کلی آب شدن یخم باز شد و کلی با زن عمو دوست شدم..(به قول عسلی زن عمو عاشق هر چیزیه که مربوط به شکم باشه. منم تا تونستم با زن عمو راجع به ترشی و غذا و مربا درست کردن حرف زدم که حضورم پر رنگ تر بشه!!!)بعد از اصرارهای مکررِ روحی و بقیه (فهمیدین خودم نمی خواستم بمونم؟!!!)و استفاده از نقطه ضعفم یعنی کتلت مامان عسلی من شام موندم خونشون!
در اثنای شام خوردن پدر گرام اومد دنبالم.منم تند تند حاضر شدم (دکمه های مانتوم یکی در میون باز٬روسریم آویزون٬کتلت به دست٬بند کفش باز)با عسلی اومدم پایین که زودی به بابا برسم مبادا اندکی غر بزنن.همینجوری با عسلی چرتُ پرت و بی ادبیُ با ادبی بود که با صدای بلند می گفتیم که رسیدیم دم در هنوز در رو باز نکرده بودیم که از عسلی پرسیدم فردا چند شنبست!!چشمتون روز بد نبینه حرف از دهنم در نیومده بود که در رو باز کردم و یکی از پشت در گفت ۵شنبه....لازم به گفتن نیست که اون یکی اقای دُردونه پسر زن عمو بودن...و از اونجایی که بنده یه روز سوتی ندم روزم روز نمیشه تندی گفتم اِ عسلی اقا شهریار هستن؟!!!عسلی دلش میخواست بکشتم ...نمیدونم اون حرفای مارو شنید یا نه ولی تا عمر دارم از خدا میخوام نبینتم یا اگرم دید یادش نباشه...
پ.ن:عسلی یک مقداری ناز پری تشریف دارن٬ از من فقط یه لیوان چایی خواست منم آروم زدم روپاش که خودت پاشو برو بیار بعد رفتم آوردم و وقتی برگشتم دیدم جای انگشتام مونده رو پاش...نمیشه به این دختر دست زد...![]()
